یه موجودی گیر من افتاده که احتمالا بهش میگن دوست!


ایشون کلا صفرو یکی هست. یعنی یا شنگوله یا دپرس


مواقعی که شنگوله، اصلا یادش نیست موجودی به اسم بهروز هم وجود داره


اما اون موقع هایی که دپرسه (مثل همین امشب). اولین کاری که می کنه تماس با منه


منم کار خاصی باهاش نمی کنم! و نظر خاصی هم درباره رفع مشکلاتش نمیدم. فقط گوش می کنم!


یه ربعی صحبت می کنه و سبک میشه و خدافظی می کنه و یه مدتی ازش خبری نیست تا دوباره دپرس بشه


اینم شانس ما تو دوستی!


یکی دیگه هم هست که از دوره دانشگاه، هنوز ول کن نیست


این یکی موقع مستی! یاد من میوفته!


همون موقع ها که هم اتاقی بودیم، من 10000 بار بهش میگفتم که سمت این کوفت و زهر مارها نرو. مثل آدم زندگی کن!


گوش نمیکرد و میرفت اتاق یه فرزند شهید! که ساقی خوابگاه بود! و همونجا هر غلطی بود رو میکرد...


منم 24 ساعت تو اتاق راهش نمیدادم! این بنده خدا سر همین چیزا خوبی از من نمیدید! مدام ضد حال میزدم بهش!


با این وجود نمیدونم چرا الان و بعد گذشت این همه مدت، وقتی بازم سمت این زهرمارها میره، سراغ منو میگیره و دلتنگی منو می کنه!!!